تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

فكرشو بكن نشسته باشي توي كافه و دلت هم همچين مثل هواي  اين روزهاي پاييز تهران كه چه نمناك و نزديك ترين دلخوشي به تو يه ليوان چايي در حال اتمام  باشه كه ييهو از لابلاي حرفهاي ممد آقاي كافه مي شنوي كه  سيد محمد خاتمي امشب اومده خانه هنرمندان يعني همون ساختموني كه چند متر اون طرف تر از ليوان چاي  واسه خودش وايساده !  خب شما جاي من بوديد ذوق مرگ نمي شديد !؟ چند دقيقه زير همون هواي نمناك پاييز تهران منتظرش شديم تا از ساختمون بياد بيرون. فقط يادمه وقتي بالا خره رضايت دادم دستش رو  ول كنم بعدش ناخودآگاه دستمو  كشيدم رو صورتم . مگه مي شه يه آدم اين قدر قابل دوس داشتن باشه آخه !؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 3:45  توسط مهدي  | 

 

حق با توئه براتيگان عزيز!  بله  باد همه چيز را با خود نخواهد برد ، براتيگان عزيز !   قبول كه  به موقع هم چيزهايي رو با خودش مي بره ، ولي كي مي تونه ادعا كنه باد همه چيز را با خودش خواهد برد ، نمي بره همه چيز رو باد ، نمي تونه .كاش مي تونست . يعني اگه هم بتونه در عمل اينكارو نمي كنه . باد از اون موجودات لج در آور بيش نيست . از اون موجوداتي كه وقتي يه چيزهايي بهش مي دي با خودش ببره نمي بره در عوض  اون چيزايي كه دوس داري  رو ناغافل كش مي ره ، بعد تو مي موني و حوض پر از نوستالژي  و تو چه مي داني نوستالژي در اين پاييز پر عشوه تهران چه شكلكهايي كه نثار  آدم نمي كنه براتيگان عزيز ! چقدر خوب نوشته بودي ولي براتيگان عزيز !  

 نشسته بودم و  به اتاق نشيمنشون نگاه مي كردم كه توي تاريكي كنار بركه از روشني مي درخشيد. نشيمن ، شبيه افسانه اي بود توي رمان ترسناك آمريكاي بعد از جنگ دوم جهاني. افسانه اي بود در روزگاري كه هنوز تلويزيون تخيل آمريكا رو نابود نكرده بود و مردم هنوز خونه نشين نشده بودند و مي تونستند روياها و آرزوهاشون رو با عزت و احترامي كه برازنده انسان هاست عملي كنند... (پس  باد همه چيز را با خود نخوهد برد ـ ريچارد براتيگان عزيز ) 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:43  توسط مهدي  | 

 

نبودم چند روز توي اين شهر . مي خوام بگم هميشه هم حكايت اين ننوشتن ها حكايت كم پيدا شدن هاي ازنوع اون آخر هفته هاي به يادماندني نيست . بعضي وقتا هم حكايت بي حكايتي يك زندگيه كه همينجوري واسه خودش داره مي ره و تو هم بايست پشت سرش بري . بعضي وقتا هم  مي شه حكايت غريبه گي .يعني اون وقتايي كه تنهايي مي ري كافه و  تو اون شلوغ پلوغي ها مي شيني روبروي همون صندلي خالي كه معرف حضورتون هست  و عين بچه آدم سيگارتو روشن مي كني و چاييتو مي خوري وبعد به اتفاق صندلي خالي مي شيني سيگار كشيدن و چاي خوردن بقيه رو تماشا مي كني و بعد چايي بعدي و سيگارهاي بعدي . اون وقته كه يه نيمچه حواست هم به كلاسته كه دير نشه و با سوال و جواباي تند و تيز مستر نكونام مواجه نشي .مستر نكونام معرف حضورتون نيست !؟ از اون پسراي خوب روزگاره كه به قول خودش هيچ دوستي نداره . به نظرم اين تكان دهنده ترين اعترافيه كه يه نفر مي تونه در ملا عام جلوي شاگرداش انجام بده .ولي اين جمله اي بود كه از زبان خود مستر نكونام جاري شد و البته همراه با همون خنده هاي هميشگيش  كه يعني حالا اين چيز مهمي هم نيست يا نهايتن يه چيز خنده داره فقط . به همين سادگي . مستر نكونام كه هيچ دوستي نداره ولي همه كلاس دوستش دارن ، به نظرم بهترين دوستيه كه هر كسي ميتونه داشته باشه لااقل خيالت راحته كه به جز تو با هيچ كس ديگه اي دوست نيست ! تازه يه عالمه لغت انگليسي هم  بلده .اين مساله رو همه بچه هاي كلاس تاييد مي كنن . بعد به نظرتون چي بيشتر از يك مستر نكونام باحال كه هيچ دوستي نداره و هميشه هم مي توني روي خنده هاش حساب كني  و كلي هم لغت انگليسي بلده مي تونه حس همذات پنداري تنهايي هاي آدم رو پوشش بده !؟

 عذرخواهي :اينكه يه دوست عزيزناديده و ناشنيده  از راه برسه و به  صاحب اين وبلاگ خاطر نشان كنه كه چرا در مورد روز جهاني سيزده مهركه تولد جايي براي زندگيه هيچ مراسمي در اينجا به جا آورده نشد حالا مراسم پيشكش حتي يه تشكر خشك و خالي هم ازخانواده و دوستان به  عمل نيامد ، به نظرم بيشتر از اون كه نشان دهنده عمق  فراموشكاري يا  بي ذوقي اينجانب باشه، نشان دهنده اوج  لطف بي كران اين دوست عزيزه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:53  توسط مهدي  | 

 

طولاني ترين شعر دنيا 

 جاي خالي تو روي صندلي روبرو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:43  توسط مهدي  | 

 

ميام پيامك بزنم كه : سلام … نمي خوام مزاحمت بشم فقط هر روز كه وقت داشتي بگو بالشتت  رو بيارم . بعد به خودم ميگم لحنش چقدر رسميه، ممكنه ناراحتت كنه،پاكش مي كنم  سلام … مي خواستم بالشتت … ول كن اين بالشت رو . اون كه مي دونه اين بهانه است كه ببينيش .بهتره حرفتو روراست بگي سلام … هنوز من رو نبخشيدي ؟  نه خيلي مستقيمه ، سوالي نباشه بهتره ، حسش هم مشخص نيست ، يه چيزي بنويس كه وقتي مي خونه واقعا حست رو بفهمه ،كه ناراحتي ودلتنگيت رو لمس كنه  سلام … همش دلم برات تنگ مي شه … تكراريه ، تكراريه ، بابا  يه خورده خلاقيت به خرج بده ،سلام … يعني واقعا نمي شه از اول شروع كنيم ؟ اين چه سوال كودكانه ايه ابله! معلومه كه نمي شه  سلام … فقط مي خواستم اين بالشتت … اي بابا تو هم گير دادي به اين بالشت . اصلا هر غلطي مي خواي بكن يعني بنويس . خب آخه چي بنويسم پس هر چي مي نويسم كه يه جاش مي لنگه !؟ خب دليلش اينه كه هيچ چي نمي توني بنويسي ، تو الان يه بازنده اي ، بازنده ها فقط تنها چيزي كه مي تونن بگن اينه كه به برنده ها تبريك بگن ، ولي چون تو اين بازي هيچ برنده اي هم نيست پس  شما فقط مي توني خفه شي . قبول ؟ باشه قبول ولي آخه اين بالشت  …

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:56  توسط مهدي  | 

 

اين زندگي شوخي نيست

 پسر جان

و همیشه آخر تمام قصه هاي پرطرفدار

تنهايي است

و قضاوتي كه در كار نيست

اين زندگي است پسر جان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:0  توسط مهدي  | 

 

پست برگزيده سال :

 

این همه باران. نیستی تقسیم‌ش کنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:20  توسط مهدي  | 

 

با كمال احترام براي آش دوغ استثنايي  امشب بعد كلاس خونه علي  ، ولي افتخار اين پست سحرگاهي رو مي ديم به كريستوفر نولان به خاطر فيلم prestige .  خب در واقع اين پست همينجا به پايان مي رسه. ولي از اونجايي كه ما هميشه حرف هاي مهمي براي گفتن داريم و از همونجايي ( منظورم همونجايي كه هميشه حرف هاي مهمي براي گفتن داريم ) بله از همونجا كه ما اين حرف هاي مهم رو حتما بايد به اطلاع هم برسونيم ، مي خوام بگم اگه يه موقع دنبال يه برنامه اي مي گشتيد كه صد و سي دقيقه از عمرتون رو به صورت كاملا به ياد ماندني سپري كنيد ، حتما ياد اين پست بيافتيد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:14  توسط مهدي  | 

 

يه موقع هست كه آدم احتياج داره زمان برگرده و يه كاري رو انجام نده  ،بهتره  اين جمله رو اينجوري اصلاح كنم كه يه موقع هايي هست كه آدم احتياج داره كه زمان برگرده و يه خريت هايي رو مرتكب نشه، ولي در هر دو صورت همه ما مي دونيم كه  زمان تنها لطفي كه در حق ما انجام مي ده اينه كه واينسته ، خب همين هم به نوبه خودش كمال تقدير و تشكر داره . اينجوري لااقل مي توني اميدوار باشي شايد كه فردا روز ديگري باشد. روزي كه كسي تو را بخشيده باشد. كسي كه صميمانه دوستش داري .اين يعني شما الان داريد  قصه دل شكستن و دل بريدن رو مي خونيد . شما الان يه مرد قصه داريد كه گند زده به همه چي . و بعد كه متوجه شده چقدر گند زده به همه چي ، پشيمون شده كه چرا اينقدر گند ...خيلي خب خودتو كنترل كن . خب تا اينجا  ما يه نفر رو داريم كه  احتياج داره به اينكه زمان برگرده تا مرتكب يك سلسله خريت هايي نشه . ولي قبلا همه ما گفتيم كه اين امكان پذير نيست .پس همه ما  نتيجه مي گيريم كه  اين يه نفر فقط مي تونه اميدوار باشه به همون شايد فردا روز ديگري ... فقط  ، فقط مساله اينه كه تو چقدر با همه ما همعقيده اي .

 

پ.ن : كفشدوزك عزيز بازگشت به كامنت مورخ دو پست قبل شما ، از اينكه براي ارضاي حس خاله بودنت ( منظورم از خاله اصلن خاله زنك نيست ها ) و در راستاي سر درآوردن از ته و توي ماجرا  مجبور به دوباره خواني اين نوشته هاي بي سر و ته مي شوي عذر خواهي مي نمايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:37  توسط مهدي  | 

 

هر چند اين روزا انتظار هر خبري رو داريم ولي بعضي خبرا هستن كه هيچ جوره نمي شه از كنارشون بگذري و شب خوابت ببره ، نمي شه با يه پاكت مالبرو هم دودشون كرد :

مادر عاطفه امام در گفت و گو با كلمه:

عاطفه امام دختر 18 ساله جواد امام عضو زندانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و رئیس ستاد انتخاباتی مهندس میرحسین موسوی در تهران، روز گذشته به طرز بدي در حاليكه چادر را از سرش كشيدند بازداشت شد. 

او درباره فشار شديد بر روي دخترش براي اعتراف به روابط نامشروع سخن گفت و...

 خبر تكميلي : خب مثل اينكه  اين بار به خير گذشت و پس از ۲۸ ساعت بازداشت عاطفه امام را رها مي كنند .باز هم بگيد اين وبلاگ تاثير گذارترين وبلاگ خاورميانه نيست !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:23  توسط مهدي  |