محمد نوري زاد اين روزها وبلاگ نويس محبوب من شده است . چند روز بود كه درد داشتم .در ادامه همون درد چند ماهه ، همون حكايت عزت الله انتظامي كه صبح از خواب بيدار مي شه مي بينه رايشو ببخشيد گاوشو دزدين . اومدم بنويسم ولي كلمه هامو دوس نداشتم .آدم توي زندگيش حواسش به هيچي كه نباشه بايس حواسش به كلمه هاش باشه ، كلمه هاشو نبايد حروم كنه . حالا يه حروم زاده اي پيدا شده اين مملكت رو به فاك داده ... گفتم كه كلمه هامو دوس ندارم ! مي خواستم بگم اين پست محمد نوري زاد يه چيزي تو مايه هاي استامينفون كدئين بود :
دیروز و دیشب ، رادیو و تلویزیون در ابراز انزجار مردم نمازگزار نسبت به هتاکان عکس امام سنگ تمام گذاشت . کثرت مردم معترض انصافا تماشایی بود . آنان با چهره های برافروخته ، انبان نفرت خود می گشودند و با فریاد های مرگ براین و مرگ برفلان ، انقلاب و نظام و منصب های آن را بیمه می کردند . حضورمردم در این همایش ملی و سراسری حقا که قابل اعتنا بود .
این مردمان ، همانهایند که ما دوست داریم در عزای حسین و اهل او صمیمانه اشک بریزند ، به اشاره مداحان هم جنس ما به سینه و سر بزنند ، زیر چتر حمایت خود ما دسته های عزاداری راه بیاندازند ، در کسوت همگون مخاطبان سنتی پای منبرهای ما بنشینند .
مردمی که به اشاره ما آنگاه که اوقاتمان از کسی و کسانی تلخ است بخیابان ها بریزند ، و به اشاره ما آنگاه که خون جوانان مردم بیهوده بزمین ریخت در خانه های خود بمانند ، به هرآنکه ما به او متمایلیم روی برند و از هرآنکه ما گریزانیم روی برگردانند .
مردمی که هیچگاه پرسشی به ذهن مبارکشان خطور نکند ، مردمی که با افزودن مبلغی به مستمری سربرجشان از ما متولیان تشکرکنند ، مردمی که برای ما سیاهی لشگر باشند و برای دشمنان ما : امت شهید پرور همیشه در صحنه ، مردمی که آموخته باشند از ما بابت فرصت هایی که هدر داده ایم سئوال نکنند ، مردمی که به ما فرصت دهند تا همیشه از طریق یک بلندگوی مرکزی هدایتشان کنیم .
مردمی که افق دور دورشان همین نزدیکی ها باشد ، مردمی که خط قرمزشان را ما تعیین کنیم ، مردمی که اساسا هیچ حسرتی برای رشد نداشته باشند ، مردمی که نگران آینده و نسل های نیامده نباشند ، مردمی که سهم سپاسشان از ما همیشه به کارکردهایی چون راهپیمایی و رای دادن و تایید خود ما بیانجامد .
مردمی که اگر یک روز ما را در کنار خود نیابند سردرگم شوند ، مردمی که علم و دانش و داد و مهر و پویندگی و سرفرازی های اجتماعی و اقتدارملی و منافع ملی و اینجورقضایا در آنها حساسیتی برنیانگیزد ، مردمی که در انتخاب نهضت سواد آموزی و دانشگاه برای نهضت سواد آموزی آغوش بگشایند ، مردمی که البته ما دوست داریم همیشه در محدوده های منگی و بهت باقی بمانند .
مردمی که از کنار توصیه های هدر شده و بخاک رفته امام عبور کنند و برای عکس پاره شده او گریبان بدرند ، ، و مردمی که البته افق های رشد و آگاهی و پرسش های ویرانگرشان در ما هراس می افکند ، مردمی که از ما بابت نفت و جنگل و دریای خزر و داستان هسته ای و بیکاری و اعتیاد و مبادلات پولی آستان قدس رضوی سئوال نکنند ، مردمی که در یک کلام : ریسمان اعتماد خود را به دست ما سپرده باشند تا ما به صلاحدید خود بهر کجا که دلمان می خواهد بندش کنیم .
مردمی که آقای صادق محصولی را با پولی که از زد و بند با دوستان همسنگرش بالا کشیده بر یک روزنامه نگار منتقد مثل محمد قوچانی ترجیح دهند ، مردمی که به ذات محرم و عاشورا و کربلا و راه امام حسین کاری نداشته باشند و همان سیاه پوشی و سینه زنی و اشک و دیگ های نذری ایام عزا کفایتشان کند ، مردمی که البته دوست داریم همیشه ی خدا مقلد ما باشند و نبض اموراتشان را با اشارات بیت ما تنظیم کنند .
مردمی که یک پرسش دم ستی شان که چرا در این سی سال این همه دروغ و ریا کاری و پس رفت از شاکله ما آویخته بساط آرامش مستمر ما می آشوبد ، ...... و مردمی که با القای مصنوعی مرتب و دوره ای ما همیشه گوش بزنگ مایند تا اگر اصلاح نژادی برای کشت بهاره خود نیاز دارند بجانب دستگاه فریب گستری ما شتاب کنند نه جای دیگر .
و من ، از دور ، مسلم بن عقیل را می بینم که به نیابت از حسین عزیز به میان ما آمده و فریاد می زند : ای همه ایرانیان ، حسین را در اندیشه اش بجویید نه در علم و کتل ، حسین را در آزادگی اش بجویید نه در عزاداری صرف ، ای همه ایرانیان : من می بینم سخن حسین راه حسین اندیشه او مرام او در ایران شما بخاک افتاده ، همت کنید و این نور را از زمین خاکی سرزمین خود برآورید و به خانه ها ودانشگاهها و اداره ها و حیثیات جهانی خود بتابانید و به برکت ذات زیبای آن در دنیا سرفرازی کنید .
ما اما در پاسخ به ندای مسلم بن عقیل چه می کنیم ؟ او را از بلندای جهل خود بزیر می افکنیم و برای بیرقی که پاره شده و نام حسین برآن است غوغا می کنیم . با چهره های پر از نفرت ، و خشم های مهیا به کسی که نمی دانیم کیست بارانی از مرگ می باریم . مرگ براین مرگ برآن و مرگ برکسی و کسانی که ما را نمی خواهند .
دیروز و دیشب که به تصاویر سراسر مرگ و نفرت مردمان خویش نگریستم ، به خودمان حق دادم عبوس باشیم ، ترش روی و تلخ زبان و فحاش و نا شکیبا و مضطرب و ملتهب و ناآرام و تندخو و پرخاشگر باشیم . مردمی که مرتب و به هر بهانه زیر بارانی از نفرت و خشم و ناسزا تن بشویند ، لاجرم بلحاظ روانی عبوس و تلخ و پریشان خواهند بود . و من ، مردمانی را می بینم که درحسرت قطره ای اخلاق و مدارا - که ناب ترین خصلت رسولان الهی بوده است و در این ملک خاک می خورد - ملتمسانه به جانب ما دست دراز کرده اند و ما اعتنایی بدانها نمی کنیم .
اين زندگي را اگر مايكروسافت نوشته بود ، با آن دكمه هاي شروع مجددش ... اوه چه لحظه هايي كه بايد آفرينده شوند از نو و چه كلمه ها و جمله هايي كه به متن اضافه شوند و چه غلط هايي كه ... حالا نه به اين شدت . بهتره اين قدر تند نريم . اصلا اين زندگي بدون اين غلط ها چه مزه اي برايش مي ماند ؟ فكرش رو بكن هميشه يك دكمه بازگشت وجود داشته باشد و تو هميشه بتواني هر غلطي كه ميكني را برگردي و برگرداني ، خب آن وقت كه چي ؟ اون وقت كلماتي مانند حسرت وافسوس رو بايد از فرهنگ لغت حذف مي كرديم . خب چه گناهي كردن اين كلمه ها !؟ خوشتون مياد يكي بياد شما رو از زندگي حذف كنه !؟
اين زندگي را اگر مايكروسافت نوشته بود وفقط سه دكمه بازگشت گذاشته بود ... خب حالا بهتر شد . فقط سه دكمه ها . ديگه چونه نزن . آن وقت تو مي توانستي سه بار برگردي و سه بار پلي اگين . جايي نوشته بود تنها يك بار زندگي كردن شبيه هرگز زندگي نكردن است . راست ميگه طفلك .
يك روز زمستوني يه نفر از يك نفر ديگه پرسيد اين راسته كه دل به دل راه داره ؟ يك نفر ديگه جواب داد آره به گمونم ،خودت چي فكر ميكني ؟ يك نفر گفت نمي دونم ولي خدا كنه راست باشه ! و بعد چند لحظه سكوت .در اين فاصله شما مي تونيد يه موسيقي ملايم يا نيمه ملايم داشته باشيد و دوربين هم از تصوير يك ماشين در اتوبان كرج تهران تغير مي كنه به طبقه نمي دونم سوم يا چهارم يك آپارتمان توي قلهك ، يه نفر توي ماشين نشسته سرش رو تكيه داده به شيشه ، يه نفر ديگه هم احتمالا يا پشت كامپيوترش نشسته يا كنار پنجره است يا آشپزخونه و يا هر مكان ديگه اي . خب سكوت و موسيقي تموم شد . يك نفر ديگه مسيج زد كه خب حالا دلت پيش كيه !؟ يه نفر ضربان قلبش رفت بالا ،. مدتها منتظر يك همچين فرصتي بود . يه كم بيرون رو نگاه كرد ، يك كم اين پا و اون پا كرد و آخر سر در كمال حماقت نوشت : سوالاي سخت نپرس ... يه نفر ديگه هم ديگه هيچ وقت سوال نپرسيد نه آسون نه سخت .
مي خوام بگم بدون ترديد يكي از آرزوهاي مايكروسافتي من اينه كه فقط براي پانزده ثانيه برگردم به اون لحظه و در جواب اون سوال ، بي بروبرگرد بنويسم : پيش تو .
يعني اگه فقط اندازه پانزده ثانيه مثل بيل گيتس برنامه ريزي ميكردي چيزي از خداييت كم ميشد !؟ باور كن كلي طرفدارات هم بيشتر مي شد . اصن تو خداي لج در بياري بيش نيستي عزيزم ! اصن من مي رم كمونيست مي شم روزي هم 4 ليتر مشروب مي خورم حالت گرفته بشه !! حالا ببين .
دلخوشيهاي كوچك ، دلخوشيهايي هستند كوچك كه در زندگي هر كس و ناكسي زندگي مي كنند براي خودشان . ولي از آنجا كه آدم ها هميشه دنبال چيزهاي بزرگ هستند ، حالا هر چقدر بزرگتر بهتر ، اين بنده خداها چندان به چشم نمي آيند .
دلخوشيهاي كوچك ، چندان هم كه فكر كني كوچك نيستند ها ، يعني به اسمشون نگاه نكن ، ما اينجا مجبوريم از صفت كوچك استفاده كنيم تا به يك تركيب لغوي آهنگين برسيم ، ولي شما به جاي كوچك مي تواني هر صفت بزرگتري كه خواستي به كار ببري ، مثلا گاهي دربند دلخوشي كوچك كسي مي شود و يا بام تهران هم كم دلخوشي كوچكي نيست براي خودش ، براي كپتن كه خيلي هم دلخوشيه حالا كپتن معرف حضورتون نيست همين پارك كوچك كوچه ما كه دلخوشي جمع كثيري از بانوان ورزشكار محل است البته بانوان كوچه ما به گمانم معرف حضور خوانندگان قديمي باشند . به هر حال من عشقم كشيده كه از كوچك استفاده كنم . دوستني تره برام .اصلا به كسي چه مربوط !
دلخوشيهاي كوچك ، دلخوشيهايي هستند كوتاه و آرام و آهسته ! مثل يك شعر پاييزانه آرام .يك چاي زمستانه داغ ( حالا سيگار رو سانسور ميكنيم) مثل اين كره كوچك صبحانه امروز ، مثل مثل يك داستان كوتاه . مثل رمان هاي سلينجر و هانريش بل و دوستان ديگه ، مثل يك فيلم سينمايي 75 دقيقه اي از كيارستمي ، مثل همين سلسله موي دوست كه استاد الان داره مي خونه ، البته شخصا معتقد نيستم كه سلسله موي دوست رو بشه در ليست دلخوشي هاي كوچك قرار داد ، بهتره اين يكي رو بذاريم تو ليست حلقه دام بلا يا هرگونه ليست ديگه اي كه شما با توجه به تجربه تون مي تونيد قرار بدين.
دلخوشيهاي كوچك ، كوچكند و كوتاه و مختصر و مفيد . هستند همين دور و بر . همين كنار كنار تو براي خودشان زندگي مي كنند ، همين جايي كه نشسته اي الان ، همين الان الان ، همين صفحه اي كه مي خواني دلخوشي كوچكي من است گاهي !
مي خواستم بگم اين روزها ، اين روزها كه تو نيستي ! كناردلخوشيهاي كوچك اين زندگي ، آرامم و آهسته و گاهي مفيد !
نوشته هفت ساله عاشقتم ، مثل زليخا ! دارم فكر ميكنم اين جمله رو چه جوري بايد بخونم ، شوخيه يا جدي ،پرانتز باز شما انشاءالله حالتون خوبه !؟ شما خواننده هاي عزيز وبلاگ رو ميگم ،كفشدوزك و امين و صادق وابراهيم وسلمان و آدم عجيب و مريم و خانم مونا وعاطفه وياس و پری ودريا والهه و یه دوست و احتمالا فرناز و شاید یاسمن و فرشته و ستایش وبقيه که اگه اسمشون جا مونده بگن اضافه کنم ( خب اضافه شد مژگان و هانی و مهدی و ندا ) نمي دونم چرا ولي هميشه دلم ميخواست يه بار اسم خواننده هاي وبلاگ رو اينجا بنويسم.حالا هرچقدر که لوس بازیه ! پرانتز بسته ! جملات بعدي ولي مشكلم رو حل ميكنه ، هيچ درصدي از شوخي رو نميشه دراين جمله ها در نظر گرفت ، دختره پاك عقلشو از دست داده ، غرورش رو گذاشته تو جيبش ، پر رو پر رو كلمه هاش رو مي نويسه ، مينويسم ببخشيد خانم من الان شما رو دوس ندارم اگه نظرم عوض شد خبرتون ميكنم ! ... خب اگه منتظر شنيدن يه ماجراي عاشقانه بودين بايد بگم كورخونديد !
اگه بخوايم در مورد علل عدم موفقيت دختره بنويسيم ، طبق اصل اول اون آقاهه توي اون فيلمه در مورد انتخاب زمان مناسب و مكان مناسب مشكل دختره زمان نامناسب بود البته منهاي جمال نامناسب ! . گفتم كه منتظر ماجراي عاشقانه نباشيد ولي مي تونيد منتظر يك ماجراي دیگه باشيد . اين يك بحث كاملا علميه . موضوع بحث هم اينه كه من تو رو دوس دارم و تو منو دوس نداري ، من اين وسط بايد چكار كنه !؟ بايد روزي 18 تا ميس كال صبح و 37 تا هم ميس كال بعدازظهر بندازه روي گوشي طرف و بيش از چندين تا هم مسيج !؟ بايد بياد در اون جايي كه كلاس ميري مثل اين بچه گربه هاي يتيم جلوي اون همه پسر زير بارون منتظر بمونه كه تو بياي و بعد عزيزم برات چند تا كتاب هديه گرفتم ! عزيزم و كوفت ! عزيزم و درد ! يكي دو تا هم اصطلاح كردي خيلي باحال مامانم اون وقتا كه بچه بوديم اذيتش ميكرديم به كار مي برد كه متاسفانه الان حضورذهن ندارم تقديم كنم .در اين لحظه چقدر دلم براي مامانم تنگ شد ! عزيزم دارم برات يه شال مي بافم! خب شال درست شد كجا بيام دم در كلاستون ببينمت شال رو بدم بهت امروز ساعت 6 !؟ لعنت به اين شانس . وسط ترم هم هست نميشه ساعت كلاس رو عوض كرد .بابا به خدا من به اين موسسه و بچه هاش عادت كردم . بهش ميگن مثل خر توي گل گير كردن .
سوال اول چه جوري ميشه يه نفر رو اونقدر دوس داشت كه دهنش رو سرويس كني !؟ سوال دوم وقتي من تو رو دوس دارم و تو من رو دوس نداري اين يعني: به به چه تفاهمي !؟ ادامه سوال دوم وقتي من تو رو دوس دارم و ابراز احساسات شديد انجام ميدم تو كه من رو دوس نداري بايد دقيقا چه نوع خاكي روي سرت بريزي !؟ نوع خاك و نحوه تهيه آن را بنويسيد . سوال سوم در مورد س .ك.س با همچين شخصي .پاسخ سوال سوم : خير . اصلا حرفشو نزن . چون اونوقت بايد خونت رو عوض كني وسط زمستون بعد هم شهرت رو و بعد هم شايد ميهن سبزت رو. دعاي پاياني : خدايا هر وقت از سر تقصيرات ما گذشتي خبرمون كن گوشيمون رو روشن كنيم . دفعه بعد هم خواستي يه نفر عاشقمون بشه يه كم سليقه به خرج بده لطفا . قربانت . بوس
فكرشو بكن نشسته باشي توي كافه و دلت هم همچين مثل هواي اين روزهاي پاييز تهران كه چه نمناك و نزديك ترين دلخوشي به تو يه ليوان چايي در حال اتمام باشه كه ييهو از لابلاي حرفهاي ممد آقاي كافه مي شنوي كه سيد محمد خاتمي امشب اومده خانه هنرمندان يعني همون ساختموني كه چند متر اون طرف تر از ليوان چاي واسه خودش وايساده ! خب شما جاي من بوديد ذوق مرگ نمي شديد !؟ چند دقيقه زير همون هواي نمناك پاييز تهران منتظرش شديم تا از ساختمون بياد بيرون. فقط يادمه وقتي بالا خره رضايت دادم دستش رو ول كنم بعدش ناخودآگاه دستمو كشيدم رو صورتم . مگه مي شه يه آدم اين قدر قابل دوس داشتن باشه آخه !؟
حق با توئه براتيگان عزيز! بله باد همه چيز را با خود نخواهد برد ، براتيگان عزيز ! قبول كه به موقع هم چيزهايي رو با خودش مي بره ، ولي كي مي تونه ادعا كنه باد همه چيز را با خودش خواهد برد ، نمي بره همه چيز رو باد ، نمي تونه .كاش مي تونست . يعني اگه هم بتونه در عمل اينكارو نمي كنه . باد از اون موجودات لج در آور بيش نيست . از اون موجوداتي كه وقتي يه چيزهايي بهش مي دي با خودش ببره نمي بره در عوض اون چيزايي كه دوس داري رو ناغافل كش مي ره ، بعد تو مي موني و حوض پر از نوستالژي و تو چه مي داني نوستالژي در اين پاييز پر عشوه تهران چه شكلكهايي كه نثار آدم نمي كنه براتيگان عزيز ! چقدر خوب نوشته بودي ولي براتيگان عزيز !
نشسته بودم و به اتاق نشيمنشون نگاه مي كردم كه توي تاريكي كنار بركه از روشني مي درخشيد. نشيمن ، شبيه افسانه اي بود توي رمان ترسناك آمريكاي بعد از جنگ دوم جهاني. افسانه اي بود در روزگاري كه هنوز تلويزيون تخيل آمريكا رو نابود نكرده بود و مردم هنوز خونه نشين نشده بودند و مي تونستند روياها و آرزوهاشون رو با عزت و احترامي كه برازنده انسان هاست عملي كنند... (پس باد همه چيز را با خود نخوهد برد ـ ريچارد براتيگان عزيز )
نبودم چند روز توي اين شهر . مي خوام بگم هميشه هم حكايت اين ننوشتن ها حكايت كم پيدا شدن هاي ازنوع اون آخر هفته هاي به يادماندني نيست . بعضي وقتا هم حكايت بي حكايتي يك زندگيه كه همينجوري واسه خودش داره مي ره و تو هم بايست پشت سرش بري . بعضي وقتا هم مي شه حكايت غريبه گي .يعني اون وقتايي كه تنهايي مي ري كافه و تو اون شلوغ پلوغي ها مي شيني روبروي همون صندلي خالي كه معرف حضورتون هست و عين بچه آدم سيگارتو روشن مي كني و چاييتو مي خوري وبعد به اتفاق صندلي خالي مي شيني سيگار كشيدن و چاي خوردن بقيه رو تماشا مي كني و بعد چايي بعدي و سيگارهاي بعدي . اون وقته كه يه نيمچه حواست هم به كلاسته كه دير نشه و با سوال و جواباي تند و تيز مستر نكونام مواجه نشي .مستر نكونام معرف حضورتون نيست !؟ از اون پسراي خوب روزگاره كه به قول خودش هيچ دوستي نداره . به نظرم اين تكان دهنده ترين اعترافيه كه يه نفر مي تونه در ملا عام جلوي شاگرداش انجام بده .ولي اين جمله اي بود كه از زبان خود مستر نكونام جاري شد و البته همراه با همون خنده هاي هميشگيش كه يعني حالا اين چيز مهمي هم نيست يا نهايتن يه چيز خنده داره فقط . به همين سادگي . مستر نكونام كه هيچ دوستي نداره ولي همه كلاس دوستش دارن ، به نظرم بهترين دوستيه كه هر كسي ميتونه داشته باشه لااقل خيالت راحته كه به جز تو با هيچ كس ديگه اي دوست نيست ! تازه يه عالمه لغت انگليسي هم بلده .اين مساله رو همه بچه هاي كلاس تاييد مي كنن . بعد به نظرتون چي بيشتر از يك مستر نكونام باحال كه هيچ دوستي نداره و هميشه هم مي توني روي خنده هاش حساب كني و كلي هم لغت انگليسي بلده مي تونه حس همذات پنداري تنهايي هاي آدم رو پوشش بده !؟
عذرخواهي :اينكه يه دوست عزيزناديده و ناشنيده از راه برسه و به صاحب اين وبلاگ خاطر نشان كنه كه چرا در مورد روز جهاني سيزده مهركه تولد جايي براي زندگيه هيچ مراسمي در اينجا به جا آورده نشد حالا مراسم پيشكش حتي يه تشكر خشك و خالي هم ازخانواده و دوستان به عمل نيامد ، به نظرم بيشتر از اون كه نشان دهنده عمق فراموشكاري يا بي ذوقي اينجانب باشه، نشان دهنده اوج لطف بي كران اين دوست عزيزه !
طولاني ترين شعر دنيا
جاي خالي تو روي صندلي روبرو
ميام پيامك بزنم كه : سلام … نمي خوام مزاحمت بشم فقط هر روز كه وقت داشتي بگو بالشتت رو بيارم . بعد به خودم ميگم لحنش چقدر رسميه، ممكنه ناراحتت كنه،پاكش مي كنم سلام … مي خواستم بالشتت … ول كن اين بالشت رو . اون كه مي دونه اين بهانه است كه ببينيش .بهتره حرفتو روراست بگي سلام … هنوز من رو نبخشيدي ؟ نه خيلي مستقيمه ، سوالي نباشه بهتره ، حسش هم مشخص نيست ، يه چيزي بنويس كه وقتي مي خونه واقعا حست رو بفهمه ،كه ناراحتي ودلتنگيت رو لمس كنه سلام … همش دلم برات تنگ مي شه … تكراريه ، تكراريه ، بابا يه خورده خلاقيت به خرج بده ،سلام … يعني واقعا نمي شه از اول شروع كنيم ؟ اين چه سوال كودكانه ايه ابله! معلومه كه نمي شه سلام … فقط مي خواستم اين بالشتت … اي بابا تو هم گير دادي به اين بالشت . اصلا هر غلطي مي خواي بكن يعني بنويس . خب آخه چي بنويسم پس هر چي مي نويسم كه يه جاش مي لنگه !؟ خب دليلش اينه كه هيچ چي نمي توني بنويسي ، تو الان يه بازنده اي ، بازنده ها فقط تنها چيزي كه مي تونن بگن اينه كه به برنده ها تبريك بگن ، ولي چون تو اين بازي هيچ برنده اي هم نيست پس شما فقط مي توني خفه شي . قبول ؟ باشه قبول ولي آخه اين بالشت …